لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:7 توسط مريم
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:7 توسط مريم
|
سعي كه نه،بايد جوري باشين كه از هيچ كس انتظار انجام دادن كاري رو نداشته باشين .تو اين دوره زمونه دلت بايد از سنگم سختتر باشه ،چون حتي سنگم در مقابل آب مقاومت نميكنه...اگه دل رحم باشي بزرگترين ظلمو به خودت واطرافيانت كردي...فقط خداس كه دركت ميكنه...همين و بس حتي نبايد به پدر مادر تكيه كرد چه از نظر عاطفي چه از نظر فكري
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:35 توسط مريم
|
...
بند 15/يسنا44
اين از تو ميپرسم
راست مرا گو،اي اهورا،
آيا تو را توان آن خواهد بود كه:
در پرتو راستي ،پناه من باشي؟
و آنگاه كه:دو سپاه كينه جوي به هم رسند،
از روي آن پيماني كه تو برنهاده اي و بر آن استوار خواهي بود
اي مزدا؛بر كدامين گروه؟و در كجا؟و كي؟
تو پيروزي خواهي بخشيد؟
از كتاب " گات ها" (سرودهاي زرتشت)...
دلم برا كوهنوردي يه ذره شده...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:47 توسط مريم
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:9 توسط مريم
|

پانوشت۳:عكس بالارو !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:50 توسط مريم
|
روز پدر رو هم به همه ي پدراي عزيز تبريك ميگم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:58 توسط مريم
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:31 توسط مريم
|


لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:46 توسط مريم
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:1 توسط مريم
|
بالاخره بعد يكي دو ماه اومدم يه چيزايي اينجا بنويسم.حرفاي زيادي برا نوشتن داشتم اما وقتي براي نوشتن همشون نداشتم.حسابي سرم گرم كارامه.يه موقعيت عالي هم برام پيش اومده ...حتما" ميگيد چي؟!الان ميگم.من خودم تو خونه خوشنويسي(نستعليق تحريري و قلم)كار ميكردم.امتحان متوسط خوشنويسي هم دادم و قبول شدم .البته يه ۶ماهي كلاس رفته بودم(تو راهنمايي)و با يه استاد به نام استاد عظيم هادي پور كه خيلي بهم كمك كردن كار كرده بودم،خيلي دوست داشتم ادامه بدم و وارد انجمن بشم ولي با وجود درسام وقت نميشد برم و خيلي اصولي كار كنم گفتم بعد از كنكور ادامه بدمو به انجمن برم ؛كه زدو مسئول امور تربيتي مدرسه گفت قراره يه استاد خوشنويسي بياد مدرسه و به دانش آموزا و معلمايي كه علاقمندن آموزش بده .منم كه از خدا خواسته اولين نفري بودم كه ثبت نام كردم
...خيلي عالي بود يه استاد از انجمن يه روز در هفته پاشه بياد بعد از ساعت مدرسه خوشنويسي كار كنه.حالا حدود يه ماهه كه دارم اساسي كار ميكنم.حسنش به اينه كه نه تنها آدمو خسته نميكنه؛ باعث آرامشم ميشه... تمركز آدمو بيشتر ميكنه و خيلي چيزاي ديگه...
با بچه هاي مدرسه ي جديدمم خيلي گرم گرفتمو در واقع پدرشونو در آوردم(دلم براشون ميسوزه).جديدا" دارن عليهم با هم متحد ميشن تلافيه بلاهايي كه به سرشون آوردمو در بيارن.حقم دارن هر كس ديگه اي هم جاي اونا بود همين كارو ميكرد.ميخوام چند تاشو تعريف كنم...البته اينا خيلي كم و پيش پا افتادس اون اصلياشو نميگم
چون ممكنه بد آموزي داشته باشه و به طور نادرست ازشون استفاده بشه و در نهايت منجر به نقص عضو يا حتي مرگ طرفي كه ميخوايد اذيتش كنين بشه
.خوب حالا ميگم:دو تا از بچه ها داشتن ساندويچ ميخوردنو يه شيشه ي كوچولو سس قرمز هم داشتن.با چنان ولعي اين ساندويچرو ميخوردن كه من تصور ميكردم شبيه الكس (اون شيره)تو ماداگاسكارنو الان خون جلو چشاشونو گرفته...منم وقتي حواسشون نبود چند تا كشمش ريختم تو سسشون و الحمدلله انقد خون جلو چشاشون زياد بود كه موقع ريختن سس رو ساندويچشون متوجه كشمشا نشدن و همونجوري خوردن ...بعد ديدم رنگ چهرشون بر گشت و با عصبانيت برگشتن منو نگا كردن(اين جور مواقع چون همشون منو شناختن شكشون به هيچكس ديگه نميبره و يه راست ميان سراغ من)منم موزمارانه داشتم يه گوشه ميخنديدم كه ديدم اينا با سرعت هر چه تمامتر دارن ميان به طرف من ... دو پا داشتم دو تا هم قرض كردمو د دررو...ديگه نتونستن بگيرنم چون زنگ خونه بود ...
يكي از بچه ها شارژ ايرانسل خريده بود ،وقتي كدشو وارد كرد كارتو ازش گرفتم اون قسمت قرمزش كه نوشته بدون تاريخ مصرفو بريدم چسبوندم پشت يه بنده خدا...بيچاره وقتي از كلاس رفت بيرون، مدرسه منفجر شد(كنايه از شدت خنده)
...رو يه كاغذ نوشتم تعطيلم ،بعد چسبوندم پشت يكي ديگه...و...ولش كن ديگه بقيشو نميگم ممكنه فكر كنين اختلالات رواني
دارم ،البته كسي كه كنكور داره دور از ذهن نيست دچار همچين اختلالاتي بشه...خوب چه ميشه كرد به نوعي اين انرژي رو بايد تخليه كرد ...
جديدا" فيلم پارك وي رو ديدم(يكي از بچه ها آورد منم قبلا"نديده بودم حالا ديدم) كارگردانيش افتضاح بود اما فيلمنامش بد نبود.من كه خوشم مياد ...به قول يكي از بچه ها دوست داشتن فيلم پارك ويم ريشه در اختلالات روانيم داره
خوب اينم حرفيه...
اينم يه عكس از يكي از صحنه هاي اين فيلم كه به قول خودشون جلوه ي ويژس :

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:0 توسط مريم
|