تبليغاتX
- Sking قالب --> رازكوهستان

جمعه 1388/02/04
دلم گرفته...جلوم يه دوراهيه كه يكيش به طرف پرتگاه و اون يكي به سمت قلس اما نميدونم كدوم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:7  توسط مريم  | 

شنبه 1387/11/19
خدا نكنه كه آدم كارش پيش آدماي ديگه گير كنه.گيرو پيچ كارا فقط دست خداس كه باز ميشه...تو اين دوره و زمونه كمك كردن به ديگران حرامه چون با اين كار گور خودتو ميكني...حالم از هر چي آدمه ... كه فكر ميكنن بهشون محتاجي به هم ميخوره هر چي آدمه عوضي كه تا يه كار برات ميكنن زودي منت به سرت ميزارنو تا يه كار براشون ميكني خيال ميكنن نوكرشوني...

سعي كه نه،بايد جوري باشين كه از هيچ كس انتظار انجام دادن كاري رو نداشته باشين .تو اين دوره زمونه دلت بايد از سنگم سختتر باشه ،چون حتي سنگم در مقابل آب مقاومت نميكنه...اگه دل رحم باشي بزرگترين ظلمو به خودت واطرافيانت كردي...فقط خداس كه دركت ميكنه...همين و بس حتي نبايد به پدر مادر تكيه كرد چه از نظر عاطفي چه از نظر فكري

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:35  توسط مريم  | 

شنبه 1387/10/14
امتحان امتحانه ...از هر نوعش كه ميخواد باشه...

...

بند 15/يسنا44

اين از تو ميپرسم

راست مرا گو،اي اهورا،

آيا تو را توان آن خواهد بود كه:

در پرتو راستي ،پناه من باشي؟

و آنگاه كه:دو سپاه كينه جوي به هم رسند،

از روي آن پيماني كه تو برنهاده اي و بر آن استوار خواهي بود

اي مزدا؛بر كدامين گروه؟و در كجا؟و كي؟

تو پيروزي خواهي بخشيد؟

از كتاب " گات ها" (سرودهاي زرتشت)

...

دلم برا كوهنوردي يه ذره شده...




...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:47  توسط مريم  | 

دلباخته و معشوقه!

جمعه 1387/09/08
چه آدمايي ،چه معشوقه هايي ،چه دلباخته هايي،حتي دست از سر استاداهم بر نميدارن...
بعضي دخترا چه خودشونو جدي ميگيرن وقتي ميفهمن يكي دلباختشون شده ...بعضي پسرا يا شايدم همشون چه ذوقي ميكنن وقتي يكي رو ميزارن سر كار...خوشم مياد هر دو نوعشون سر كارن...دانشگاه نگو كازينو بگو اونم از نوعي كه تخته نردو ميندازه پيش پشه هاي دم سطل آشغالش ميگه به كلاسم نميخوري ،برا بعضيا اين مكان علمي فرهنگي...مثل كافه ايه كه توش ويسكي ميخورن قلپ قلپ با ژامبون اصل بلژيك...بعضيا آنقدر ادعاي فضل و ادب ميكنن يهو ميرن تو فاز دالاييلاما فرداش ميبيني همه محاسنو زلفاي پريشونو با نمره 4 از بيخ تراشيدن...اون يكيو فكر كرده خدا از عالم زر يه تونل ويژه به زمين باز كرده ايشون رو تخت روان الماس نشان به همراه فرشتگان الهي پا به عرصه ي وجود نهادند وحتي مورچه هم نبايد از بيست كيلومتريش رد بشه...بعضيا تپه ي نمكو از زور با مزگي ميزارن تو جيبشون ...بعضياهم دلشونو خوش كردن به عكس نقش يوزارسيف رو مجله...باروناي مصنوعي علمي توهمي برا دونفره ها ...چه بازار گرمي...
سعي كنيد آنچه را كه دوست داريد بدست آوريد،وگرنه بايد آنچه را كه بدست آورده ايد دوست بداريد....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:9  توسط مريم  | 

دان+إش+گاه

جمعه 1387/06/15
سلام....
باورم نميشه دارم وارد يه دوره ي جديد ميشم...بالاخره دارم دانشجو ميشم...ديگه لازم نيست فكر سال بعد باشمو از كارو زندگي بيفتم...دوستام ميكن تو با اين كارايي كه تو مدرسه ميكردي داري ميري دانشگاه...لابد ميخواي استادتو با سوسك بترسوني.چي بگم!از من بعيد نيست.بگذريم روزگاره ديگه ميگذره...

يه داستان نه چندان عبرت آموز:
در زمان هاي گذشته ،پادشاهي تخته سنگي را در  وسط جاده اي قرار داد و براي اينكه عكس العمل مردم را ببيند در جايي مخفي شد.بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ ميگذشتند.بسياري هم غرولند ميكردند كه اين چه شهريست كه نظم ندارد.حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است.با اين وجود هيچ كس سنگ را از وسط جاده بر نداشت.نزديك غروب يك مرد روستايي كه بار ميوه و سبزي داشت از جاده در حال عبور بود.وقتي سنگ را ديد بار خود را زمين گذاشت  و با هر زحمتي بود خواست سنگ را از وسط جاده بردارد ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخت سنگ قرار دارد ،سنگ را به كنار جاده برد و كيسه را برداشت و باز كرد وديد داخل آن پر از سكه هاي طلا به همراه يك يادداشت است:هر سد و مانعي ميتواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.
پا نوشت1:چه حاكم بيكاري...
پانوشت2:زندگي معلم بي رحميست كه اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد.

پانوشت۳:عكس بالارو !


 


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:50  توسط مريم  | 

چهارشنبه 1387/04/26
بعد كنكور انقدر آدم وقت اضافه مياره كه احساس بي مصرفي ميكنه منم الان همين حسو دارم.يا به كاراي خودم ميرسم...يا با دوستام ميرم بيرون يا كتاب ميخونم يا خوشنويسي تمرين ميكنم...همين.شنبه با دوستم رفتم ساختمون پلاسكو برا آكواريومم ماهي بخرم. يه دونه ماهي بيشتر نداشتم چون اوني كه ازش ماهيرو خريدم گفته بود اين ماهيو نبايد كنار ماهيه ديگه بندازي اگه نه ميميره.ولي آكواريومم خيلي كچل به نظر ميومد گفتم برم ببينم از خودش ميتونم پيدا كنم.ماهيه كميابيه اسمشم "آاكوئاتارو"هستش .از خودش كه پيدا نكردم ولي چند تا ماهي خوشگل ديدم گفتم بگيرم يا شانسو يا اقبال كه زدو هم ماهيه خودم مرد هم 2تا از همون جديدا...
چند روز پيش رفتم ظهرالاسلام ورق بگيرم.هر چي برگه با گرم و سايزاي مختلف لازم داشتم تونستم پيدا كنم (برا اينكه خودم با سليقه ي خودم رنگشون كنمو روش چيز ميز بنويسم)اكثرن هم ورقه ي گلاسه بود ظهيرالاسلامم چون كلي فوشن ورق تكي نميدن بسته اي ميدن خلاصه شد يه كوه برگه ي سنگين با حجم زياد...مونده بودم چه جوري بيارمشون به فروشندهه گفتم اين دوروورا آژانس نيست گفت چرا گفتم ميشه زنگ بزنيد يه ماشين بگيريد مرده گفت باشه...زنگ كه زد گفت خانوم ماشيناي سواريشون مسافر بردن وانت دارن،ميخواين...گفتم نه ....خلاصه با يه ستمي اومدم بهارستان دربست ماشين گرفتم واسه خونه...حالا يارو مسيرو بلد نبود پدرم درومد تا برسم خونه .روز بعدش نشستم برگه هارو رنگ كنم چندتاشو با پرمنگنات رنگ كردم يه مدلي ميشد خودم تعجب كرده بودم كه چرا وقتي خشك ميشه اين شكلي ميشه...چند تا ديگرو ابتكاري با رنگاي پودريو زعفرونو ...رنگ كردم حدود 90تا ورقه ي رنگ شده ي بزرگ شد رفتم كلاس چند تا از برگه هارو به استاد نشون دادم انقدر خوشش اومد گفت 30 تا هم برا من رنگ كن.اين هفته هم مال استادو دادم ساير خانومايي كه ميان كلاس گفتن يه چند تا هم برا ما رنگ كن ...هيچي ديگه كارم درومد ديروزو پريروزم رفت به ورق رنگ كردن.
راستي كتاب "بادبادك باز"نوشته ي خالد حسيني رو گرفتم خوندم پدرخوانده تو يكي از پستاش گفته بود كتاب قشنگيه از چند نفر ديگه هم تعريفشو شنيده بودم...وتنها رمانيه كه خوندم.زياد اهل رمان نيستم بيشتر كتاباي علمي علمي-تخيلي تاريخي اينا ميخونم.اينم يكي از جمله هاي متفكرانه ي كتابه:"ناراحت شدن از حقيقت بهتر از تسكين يافتن با يك دروغ است".

روز پدر رو هم به همه ي پدراي عزيز تبريك ميگم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:58  توسط مريم  | 

سه شنبه 1387/04/11
سلام.بلاخره كنكورو داديم رفت پي كارش.من كه خودم به شخصه خيلي بد دادم و بايد بشينم برا سال بعد بخونم.الان كه كنكورو دادم يه حس خاصي پيدا كردم.توصيفش برام سخته...هم حس خوبيه هم بد...5شنبه هم كنكور آزاده.حسش نيست برم ،نميدونم چرا...ولي خودمونيما چه كيفي داره الان ازادو رها هر كاري ميخوام ميكنم(هر چند اون موقع هم كه كنكور نداده بودم همينجوري بودم)ولي الان يه حال ديگه اي داره...انگار كتاب خوندنو كلاس رفتنو تمرين خوشنويسيو بيرون رفتنم فرق كرده...
دوشنبه داشتم ميرفتم كارت آزمون دانشگاه آزادمو بگيرم سوار ماشين شدم...راننده داغون بود اصلا"اعصاب رانندگي نداشت به همه چي گير ميداد.كرايم شد 450تومن دوتا ديويستي دو تا 25 تومني دادم به يارو؛ شروع كرد دادو بيداد كردن كه مگه من شاطرم كه خورده ميدي يه پنجايي بده بينم كارو زندگي دارم...گفتم آقاي محترم ارزش دو تا بيستوپنج تومني با يه پنجايي يكيه ديگه هم پول خرد ندارم...(نوبره....همه ي راننده ها پول خرد نداشته باشي دعوا ميكنن اين يكي پول خرد بدي ميخواد بكشتت)به مقصد كه رسيديم اومدم پياده شم درارو بست گفت يا پنجايي ميدي يا تا هر وقت خواستم اينجا ميموني.مسافراي ديگه صداشون دراومد گفتن عوضي بزار بره مگه جرم كرده ...جنبه ي رانندگي نداري به دختره مردم ميتوپي...اينم از شانس ما.همه رو برق ميگيره مارو چوب سوخته.ادب و اعصاب ملت تعطيله همه مثل سگ(با عرض پوزش)ميخوان پاچه بگيرن.خرخرتم ميجوئن...نميگم ايشالله اين جور آدما به تور كسي نخوره چون انقدر زيادن كه بخواي نخواي تو ليوان آبتم ميفتن...
اگر همواره مانند گذشته بينديشيد همان چيزهايي رابدست مياوريد كه تاكنون كسب كرده ايد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:31  توسط مريم  | 

چهارشنبه 1387/03/15
سلام.
بيچاره پسرا.دلم براشون ميسوزه...به خاطر اينكه اگه كنكوره لعنتيو قبول نشن(تريپ تضعيف روحيه) امسال بايدبرن سربازي...به قل يه يه بنده خدايي ميرن سگ بازي از نوع غلاف تمام فلزي...ما دخترا فوقش اگه قبول نشيم ميشينيم برا ساله ديگه(من كه خودم به شخصه از حالا برنامشو ريختم)...
دمدماي كنكور كه شده حال و هواي تابستون به سرم زده اساسي...حالا خوبه اكثر مشاوراي كنكور ميگن يه خورده استرس برا آدم بد نيست باعث ميشه چرخدنده هاي آدم يه تكوني بخوره،ولي من اصلا"استرس مسترس حاليم نيست،نميدونم چرا ...
اين خواهر كوچولوي ماهم (5سالشه و تنها خواهرمه.داداشم ندارم)عين مادربزرگا سر من غر غر ميكنه ميگه كي ميري دانشگاه اندق خوبه(نميدونم چرا به انقدر ميگه اندق).منم بهش ميگم بچه جون خودمم ميدونم خوبه ولي بايد از يه سد بزرگ عبور كنم تا بهش برسم ...ميگه سد كه توش پر آبه غرق ميشي...حالا بگيريد بريد تا آخرش كه چه حرفاي قلمبه سلمبه اي ميزنه به من بينوا...
راستي روز نجومم به خوبي گذشت.ولي غرفه ي ما يه جاي پرت بود اصلا" پيش ساير غرفه ها نبود...بازديد مردم بد نبود ولي چون يه پارك پرتي بود از نظر مكاني مثل پارسال بازديدكننده نداشتيم...با اين وجود شب كه شده بود ديگه فكم لق ميزد انقد حرف زده بودم ...


اينم دو تا عكس از جاي ما.ولي بي كيفيته عكساي اصلي فعلا"دست دوستمه


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:46  توسط مريم  | 

چهارشنبه 1387/02/11
سلام.دارن تموم ميشن...حتما" ميپرسين چي؟روزايي كه ميرم مدرسه...شيطنتهاي تو مدرسه...از كلاس دررفتنا...هر كاري كه تو مدرسه انجام ميدادم...هر كس از اين دوران مدرسه يه خاطراتي داره كه يا براش بي ارزشه يا خيلي باارزش...مهم اينه كه از اين خاطرات چي ياد گرفته باشم...12سال از عمرمو تو همچين مكاني گذروندم و ممكنه دل كندن ازش كمي سخت باشه همونطور كه دل كندن از خيلي چيزا سخته ولي ...شايد خيليا بگن مدرسه هم شد جا كه آدم بخواد دلش براش تنگ بشه...جواب سوالشون هم ميتونه آره باشه هم نه...نميدونم...بگذريم.برا معلما امروز مدرسمون جشن گرفت چون ما كه پيش دانشگاهي هستيم 5شنبه ها نيستيم.چه تقديرو تجليلي...
راستي نمايشگاه كتاب داره شروع ميشه،جمعه با دو تا از دوستام قراره برم...4شنبه ي هفته ي بعد هم با يكي ديگه چون با هر كدوم كه ميرم يه سري از كتابايي كه ميخوامو ميگيرم.جمعه20ارديبهشت هم روز نجومه ولي به گستردگي پارسال كه تو پارك ملت بود نيست.امسال تو فرهنگسراي پايداري تو پاسدارانه كه منم با دو تا از بچه ها اونجا غرفه داريم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:1  توسط مريم  | 

دوشنبه 1386/12/13
سلام....

بالاخره بعد يكي دو ماه اومدم يه چيزايي اينجا بنويسم.حرفاي زيادي برا نوشتن داشتم اما وقتي براي نوشتن همشون نداشتم.حسابي سرم گرم كارامه.يه موقعيت عالي هم برام پيش اومده ...حتما" ميگيد چي؟!الان ميگم.من خودم تو خونه خوشنويسي(نستعليق تحريري و قلم)كار ميكردم.امتحان متوسط خوشنويسي هم دادم و قبول شدم .البته يه ۶ماهي كلاس رفته بودم(تو راهنمايي)و با يه استاد به نام استاد عظيم هادي پور كه خيلي بهم كمك كردن كار كرده بودم،خيلي دوست داشتم ادامه بدم و وارد انجمن بشم ولي با وجود درسام وقت نميشد برم و خيلي اصولي كار كنم گفتم  بعد از كنكور ادامه بدمو به انجمن برم ؛كه زدو  مسئول امور تربيتي مدرسه گفت قراره يه استاد خوشنويسي بياد مدرسه و به دانش آموزا و معلمايي كه علاقمندن آموزش بده .منم كه از خدا خواسته اولين نفري بودم كه ثبت نام كردم...خيلي عالي بود يه استاد از انجمن يه روز در هفته پاشه بياد  بعد از ساعت مدرسه خوشنويسي كار كنه.حالا حدود يه ماهه كه دارم اساسي كار ميكنم.حسنش به اينه كه نه تنها آدمو خسته نميكنه؛ باعث آرامشم ميشه... تمركز آدمو بيشتر ميكنه و خيلي چيزاي ديگه...

با بچه هاي مدرسه ي جديدمم خيلي گرم گرفتمو در واقع پدرشونو در آوردم(دلم براشون ميسوزه).جديدا" دارن عليهم با هم متحد ميشن تلافيه بلاهايي كه به سرشون آوردمو در بيارن.حقم دارن هر كس ديگه اي هم جاي اونا بود همين كارو ميكرد.ميخوام چند تاشو تعريف كنم...البته اينا خيلي كم و پيش پا افتادس اون اصلياشو نميگم چون ممكنه بد آموزي داشته باشه و به طور نادرست ازشون استفاده بشه و در نهايت منجر به نقص عضو يا حتي مرگ طرفي كه ميخوايد اذيتش كنين  بشه.خوب حالا ميگم:دو تا از بچه ها داشتن ساندويچ ميخوردنو يه شيشه ي كوچولو سس قرمز هم داشتن.با چنان ولعي اين ساندويچرو ميخوردن كه من تصور ميكردم شبيه الكس (اون شيره)تو ماداگاسكارنو الان خون جلو چشاشونو گرفته...منم وقتي حواسشون نبود چند تا كشمش ريختم تو سسشون و الحمدلله انقد خون جلو چشاشون زياد بود كه موقع ريختن سس رو ساندويچشون متوجه كشمشا نشدن و همونجوري خوردن ...بعد ديدم رنگ چهرشون بر گشت و با عصبانيت برگشتن منو نگا كردن(اين جور مواقع چون همشون منو شناختن شكشون به هيچكس ديگه نميبره و يه راست ميان سراغ من)منم موزمارانه داشتم يه گوشه ميخنديدم كه ديدم اينا با سرعت هر چه تمامتر دارن ميان به طرف من ... دو پا داشتم دو تا هم قرض كردمو د دررو...ديگه نتونستن بگيرنم چون زنگ خونه بود ...

يكي از بچه ها شارژ ايرانسل خريده بود ،وقتي كدشو وارد كرد كارتو ازش گرفتم اون قسمت قرمزش كه نوشته بدون تاريخ مصرفو بريدم چسبوندم پشت يه بنده خدا...بيچاره وقتي از كلاس رفت بيرون، مدرسه منفجر شد(كنايه از شدت خنده)...رو يه كاغذ نوشتم تعطيلم ،بعد چسبوندم پشت يكي ديگه...و...ولش كن ديگه بقيشو نميگم ممكنه فكر كنين اختلالات رواني دارم ،البته كسي كه كنكور داره دور از ذهن نيست دچار همچين اختلالاتي بشه...خوب چه ميشه كرد به نوعي اين انرژي رو بايد تخليه كرد ...

جديدا" فيلم پارك وي رو ديدم(يكي از بچه ها آورد منم قبلا"نديده بودم حالا ديدم) كارگردانيش افتضاح بود اما فيلمنامش بد نبود.من كه خوشم مياد ...به قول يكي از بچه ها دوست داشتن فيلم پارك ويم ريشه در اختلالات روانيم دارهخوب اينم حرفيه...

اينم يه عكس از يكي از صحنه هاي اين فيلم كه به قول خودشون جلوه ي ويژس :

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:0  توسط مريم  | 

مرجع وبمسترهای فارسی زبان